سلام...تاخیر طولانی ام را به بزرگواری خود ببخشید...متاسفانه یا خوشبختانه کار
جدیدی برای ارائه ندارم ولی در عوض میهمانتان می کنم به غزل هایی ناب از شاعری
خونگرم و دوست داشتی...غزل هایی از غلامرضا طریقی که تازگی ها به جمع دوستانمان در
دنیای مجازی پیوسته است...غلامرضا طریقی اهل زنجان است و از شاگردان مرحوم حسین
منزوی...ولی در بندر عباس زندگی می کند و شعرش را می نویسد و با حواشی کنگره و
جشنواره ها هم کاری ندارد...غزل هایی ناب و زیبا...به وبلاگش سر بزنید و همیشه از
شعر هایش لذت ببرید...دوستی با غلامرضا طریقی برای من مایه ی مباهات است
نزديک خانه می رود و در نمی زند !
از بس که باغها به خزان تن سپرده اند
گنجشک در حوالی شان پر نمی زند !
در دوره ی حسابگری ها برادری
دستی به زخمهای برادر نمی زند !
از ترس اينکه شير بر او شوکران شود
نوزاد ، لب به سينه ی مادر نمی زند !
نفرين به اين زمانه که در روزهای آن
خورشيد هم بدون غرض سر نمی زند !
نفرين به هر چه عقل که «نی» را به حکم جبر
از عشق می ستاند و بهتر نمی زند !
نفرين به ما که حتی در خوابهايمان
پروانه ای بدون قفس پر نمی زند !
چشم زيتون سبز در کاسه، سينهها سيب سرخ در سينی
لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی
سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟
تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام میچينی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد
ای نگاهت محصّل شيطان، اخمهايت معلّم دينی
هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:
خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی
میشوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی
میشوی يک صدف پر از گوهر روی شنها اگر که بنشينی
هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم
مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی
اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم
سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!
کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟
برای غربت تلخی که در وطن دارم؟
بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری
برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟
مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن
چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟
به رغم ديدن آرامش تو کم نشده
ارادتی که به آرامش کفن دارم
مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن
اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!
